شمارهٔ ۳۴۰ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من بحسنت ز ازل واله و شیدا بودم
عاشق بی دل و دیوانه و رسوا بودم
قطره بودم چو شدم غرقه دریا(ی) قدم
قطرگی رفت و دگر من همه دریا بودم
مست و قلاش ببوی تو بمیخانه مقیم
تا که بودم بهوای تو ازین ها بودم
چون که برداشت ز رخ پرده جمال مطلق
تا که دیدم ز همه قید معرا بودم
تا نماید بدلم عکس جمال ساقی
چو می صاف ز غش پاک و مصفا بودم
چون ز خود فانی و باقی ببقای تو شدم
در همه کون و مکان مطلق و بی جا بودم
تا شد آزاد ز قید تو اسیری جانم
بخدا بین که چو عین همه اشیا بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و حالاتی است که شاعر در آن تجربه کرده است. او از ابتدای وجودش عاشق و شیدا بوده و در عشق خود دیوانه و رسوا شده است. شاعر در ابتدا به صورت یک قطره است، اما با عشق به دریا تبدیل میشود. او به مستی و شیدایی در بوی محبوب خود اشاره میکند و وقتی پرده از جمال محبوبش کنار میرود، احساس آزادی و رهایی میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در وجود خود همه چیز را از دست داده و به وحدت با معشوق رسیده است.