شمارهٔ ۴ - آفتاب عسجدی
عسجدی مروزی / اشعار باقیمانده / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
رحمتی کن پرده از رخ برمیفکن زینهار
تا نگردد بعد چندین روز رسوا آفتاب
سالها شد تا ببوی لعل و یاقوت لبت
رنگ می آمیزد اندر سنگ خارا آفتاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق خود خواهش میکند که پرده از چهرهاش بردارد و زیباییاش را نشان دهد، زیرا اگر این کار را نکند، پس از مدتها، خورشید حقیقتش را افشا خواهد کرد. او همچنین به زیبایی لعل و یاقوت لب معشوق اشاره میکند و میگوید سالهاست که این زیبایی، در دل سنگ خارا یعنی در دلی سخت و بیاحساس رنگ میآمیزد. به طور کلی، شاعر به عشق و زیبایی و ضرورت ابراز آن اشاره دارد.