نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

غم عشقی ز نشاط دو سرا ما را بس

صحبت بیدلی از شاه و گدا ما را بس

تو و بر مسند جم جام زدن نوشت باد

مسند خار و خس جام بلا ما را بس

تکیه بر بالش عشرت زدن ارزانی غیر

خشت در زیر سر و فقر و فنا ما را بس

نیستم در خور لطف طمع از حد ببرم

دو سه دشنام بپاداش دعا ما را بس

خون شد از رشک دلم شانه بزلفش که کشید

روز و شب عربده با باد صبا ما را بس

ملک الحاج و ره کعبه که در ملت عشق

طوف این کوی خوش آئین و صفا ما را بس

تاجر عشقم و سرمایهٔ من دین و دل است

گلرخان نقد یکی عشوه بها ما را بس

درد عشق تو چه سنجیم بقانون شفا

کز اشارات دو ابروت شفا ما را بس

هرکسی در کنف دولت صاحب جاهیست

دل قوی دار تو اسرار خدا ما را بس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذبه معشوق خود اشاره می‌کند و از دردهای جدایی و هجران صحبت می‌کند. او می‌گوید که کسی نمی‌تواند مانند معشوق او را ببیند و در خلوت خود به یاد او دل را تسلی می‌دهد. این جدایی برای او به اندازه جهنم دردآور است، در حالی که وصال او بهشت محسوب می‌شود. شاعر از عشق الهی و حرام بودن آزار بی‌گناهان در بستر عشق صحبت می‌کند و همچنین به تصویر کشیدن چهره معشوق و تأثیر آن بر خود می‌پردازد. در پایان، ذکر می‌کند که چگونه فریبندگی معشوق می‌تواند انسان را به دام بیندازد، همان‌طور که آدم به دانه فریبنده جنایت کرد.