شمارهٔ ۱۰۶ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بدیدم آنچه در هجر جمالش
خداوندا نبیند کس مثالش
به کنج خلوت هجران شب و روز
تسلی میدهم دل با خیالش
بود دوزخ زهجرانش کفایت
بود فردوس رمزی از وصالش
حرام است از چه قتل بی گناهان
بشرع عاشقی کرده حلالش
زمی ساقی بما دردی ببخشای
نیم گر درخور صاف زلالش
مگر مه شد مقابل با تو کافتاد
کلف بر چهره او را ز انفعالش
خرابم کرد اگر چشمش نگهدار
خداوند از آسیب و زوالش
نمیپرسی که مرغی بود ما را
گرفتار قفس چونست حالش
بهشت آندم بهشت از دست اسرار
که دید آدم فریب آن دانه خالش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و غربت خود سخن میگوید و در انتظار خبری از محبوبش است که به سفر رفته. او آرزو میکند که با رفتن به میکدهها، شاید بتواند از حال محبوبش آگاه شود. شاعر از صبا (هوا) میخواهد تا در مورد زلفهای چین خورده محبوبش بپرسد و امید دارد که مهربانی و یاد محبوب در دعاهای سحرگاه به او برسد. اشکهایش به خاطر انتظار و longing برای بازگشت محبوبش پیوسته روان است و او حتی برای فهمیدن اسرار دل خود، نذر کرده است. به طور کلی، این شعر تصویرگر حس انتظار و عاشقانههای عمیق شاعر است.