شمارهٔ ۱۳۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تحمل از غم تو یا ز روزگار کنم
بغیر آنکه خورم خون دل چکار کنم
اگر عناصر این نه فلک ورق گردد
غمت رقم نشود گرچه اختصار کنم
بطول روز قیامت شبی ببایستی
که با تو من گله از درد انتظار کنم
ببزم غیر مکش می روا مدار که من
مدام بی تو بخون جگر مدار کنم
بآن رسیده ز جور سپهر و کینهٔ غیر
که رخت بندم و ترک دیار و یار کنم
کنون که ناشده طوفان بیار خاک رهش
که بلکه چارهٔ این چشم اشکبار کنم
جفا مبر ز حد اندیشه کن از آن روزی
که داوری بتو در نزد کردگار کنم
نصیب ما نشد ای دوست کنج دامت هم
نه آشیان نه قفس کاندران قرار کنم
عجب مدار گرت نغمه سنج شد اسرار
که عندلیبم و افغان بنوبهار کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و سرسپردگی شاعر به محبوبش است. شاعر از تمایل خود برای ستایش و مدح محبوب سخن میگوید، حتی اگر عشق او باعث رنج و زحمتش شود. او به خونریزی و آزارهایی که ممکن است ببیند اشاره میکند و میگوید که در روز محشر باید قرمزرو باشد. شاعر خود را بیسر و پا میداند، اما در میدان عشق میخواهد همچنان در خدمت محبوبش باشد. نسبت به زیبایی و جذابیت معشوق ابراز اشتیاق میکند و آیندهاش را وابسته به او میداند. او به طور کلی از تمایلات و آرزوهایش در میخانه و باغ سخن میگوید و بر این باور است که باید در هر حال به جستجوی محبوبش ادامه دهد، چه در مکانهای مختلف مذهبی و چه در لحظات ساده و عاشقانه. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که طرد شدن از باغ عشق ناعادلانه است، زیرا او تنها به خوشبو بودن در کنار محبوبش قانع است.