شمارهٔ ۱۷۶ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
از غصّه دلم خون است در گوشهٔ تنهائی
آخر نه مسلمانی است تا چند شکیبائی
یک ره ز اسیر خویش احوال نمی پرسی
مُردَم به سر بالین یک بار نمی آئی
اندر خور ما آمد این خرقه درویشی
بر قامت آن شد راست آن کسوت دارائی
ای دست هنرمندان کوتاه ز دامانت
وی عقل خردمندان در عشق تو شیدائی
ما از تو و تو با ما دوریم و به نزدیکی
هرجا نه و هرجائی با ما نه و بامائی
گر بخشی و گر سوزی سر بر خط تسلیم است
اینک دل و جان بر کف تا آنکه چه فرمائی
اسرار دل پاکان عرش شه دادارست
اورنگ جووارنگ است کو دیدهٔ بینائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به دعوت نفس خویش میپردازد و از آن میخواهد که از خواب غفلت بیدار شود و به تعهدات و کوششهای دوستان توجه کند. او به زیباییهای عشق و حقیقت اشاره میکند و نیاز به سکونت در فضایی پاک و الهی را یادآور میشود. در ادامه به وحدت روح و معنا در عالم وجود اشاره شده و ضرورت دوری از دنیا و تمرکز بر عوالم معنوی بیان میشود. شاعر خواهان بازگشت به اصل خویش و بهرهمندی از عشق واقعی است و در نهایت به یاد و عشق دوست اشاره میکند، که رمز ورود به اسرار حق است.