نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای آتش هوای تو در جان عالمی

در عهد تو ندیده کسی عیش خرمی

از حال من مپرس که دارم دلی ز هجر

چون زلف بیقرار پریشان و درهمی

عالم بهم زنی تو بیک چشم همزدن

لعل تو جان دهد چو مسیحا بیکدمی

گشتم جدا ز خاک دری کز هوای او

دارم دل پر آتشی و چشم پرنمی

دوشیزگان سبزه بصحرا برون شدند

آخر برون خرام و برون کن ز دل غمی

تا نکته ز سر میانت بیان کند

اسرار کو بکورودازبهر محرمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شکستن پیمان و عقدی است که شاعر با دیگری بسته است. شاعر از این موضوع آزرده خاطر است و به احساسات خود نسبت به آن شخص اشاره می‌کند. او می‌گوید که هرچند رابطه‌اش با آن شخص دچار این شکست شده، اما او هنوز هم احساسات عمیقی نسبت به او دارد. همچنین به حالت مستی و شوقی که در او وجود دارد و تمایلش به نوشیدن اشاره می‌کند. در پایان، شاعر از ساقی می‌خواهد که نوشیدنی را به او بدهد و به گفتگو درباره رازها و زمان‌های خوشی که ممکن است دوباره به او برسند، می‌پردازد.