شمارهٔ ۳ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تغییری ای صنم بده اطوار خویش را
مپسند بر من این همه آزار خویش را
هرگز نیامدی و تسلی دهم چو طفل
هردم ز مقدمت دل بیمار خویش را
پرمایه را نظر بفرومایه عیب نیست
یکره ببین ز لطف خریدار خویش را
مرغان ز آشیانه برون افتادهایم
گم کردهایم ماره گلزار خویش را
تا پر فشانئی نکند وقت قتل هم
بر بست بال مرغ گرفتار خویش را
مهلت نداد صرصر ایام تا که ما
در آشیان نهیم خس و خار خویش را
هرکس که برد لذت تیر تو مرهمی
نگذاشت زخم سینهٔ افکار خویش را
زاهد مگر خرام تو دیدی که داده است
بر باد دفتر و سرو دستار خویش را
اسرار آن و حسن ز بس گشته نقش دل
اسرار خوانده زین سبب اسرار خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی آزار و رنجی است که عشق به معشوق به شاعر میدهد. شاعر از معشوق میخواهد تغییر کند و دیگر او را آزار ندهد. او به یاد میآورد که هرگز معشوق برای او تسلی نبوده و دلش همیشه بیمار است. شاعر همچنین به شکل استعاری به مشکلات و اقداماتی میپردازد که به خاطر عشق به معشوق به وجود آمدهاند، مانند احساس گمشدگی و پریشانی. در نهایت، او به تضاد بین لذت عشق و دردهای ناشی از آن اشاره میکند و به تجلی اسرار و زیباییهای عشق اشاره دارد که در دلش نقش بستهاند.