شمارهٔ ۱۰ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته را
تا دل گشاید برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آن سبزهٔ نورسته را تا دیدمی رستم زدین
پیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیست
ازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروش
بستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم
سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیست
پیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
پائین ترین مأوا بود اسرار فرق فرقدان
از کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان حال و روز خود میپردازد و به اهمیت عشق و ارتباط با خدا اشاره دارد. شاعر از گرفتاریها و مشکلات زندگی سخن میگوید و به امید گشایش دل و روح انسانی خود است. او در مواجهه با دشواریها به سجده و عبادت اشاره میکند و میفهمد که در نهایت، ارزش واقعی در فقر و زدودن از خودپرستی است. همچنین، بیانگر این نکته است که یادگیری و دانش کافی نیست و تنها عشق میتواند انسان را به سوی حقیقت و آرامش هدایت کند. در انتها، شاعر به اهمیت فهم اسرار زندگی و نزدیک شدن به خداوند اشاره میکند.