نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

گردی از آن رهگذرم آرزوست

افسر شاهی بسرم آرزو ست

ترک به تارک به میان عقد فقر

شاهم و تاج و کمرم آرزوست

با چمن و خلد ندارم سری

خفتن آن خاک درم آرزوست

چند بمانم پس این نه حجاب

سیر فضای دگرم آرزوست

ذوق پر افشانی با غم نماند

تیر ز شصتت به پرم آرزوست

جام می ناب نخواهم دگر

خوردن خون جگرم آرزوست

عشق نگیرد مگر از درد زیب

سینه پر از شررم آرزوست

بلکه به بیند بتو این چشم تار

گرد تو کحل بصرم آرزوست

بو که رسد بوت بدل سینه را

چاک زدن هر سحرم آرزوست

طوطی جان تا که شکرخا شود

حرفی از آن لب شکرم آرزوست

چند سبا هدهد باد صبا

خود ز سلیمان خبرم آرزوست

تا بکیم تفرقه یعقوب وار

بوی قمیص پسرم آرزوست

گرچه چو عیسی پدری نیستم

وصل حقیقی پدرم آرزوست

معتکف هستی خود بودمی

چند شد از خود سفرم آرزوست

آرزو اسرار همه حاجتست

رفتن این خود ز برم آرزو است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف وجود خداوند و ویژگی‌های آدمی می‌پردازد. خانه دل انسان، محل خلوت و ارتباط او با خداست و آدم به عنوان نماینده و آینه خداوند معرفی می‌شود. آدمی که معرفت کسب کند، شایسته مقام خلافت الهی است. خداوند ذات ندارد ولی صفاتی دارد که بیان‌گر اوست. همه چیز به اراده اوست و هر کجایی در کائنات حاصل مشیت و اراده اوست. در نهایت، محبت و عشق به خداوند اصل همه محبت‌هاست و همه موجودات در نیاز به او هستند. همت و تلاش حقیقی از سوی خداوند الهام می‌گیرد و درک حقایق به واسطه ارتباط با او میسر می‌شود.