شمارهٔ ۴۲ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دمی نه کار زوی مرگ بر زبانم نیست
چرا که طاقت بیداد آسمانم نیست
بزیر تیغ تو من پر زدن هوس دارم
هوای بال فشانی ببوستانم نیست
خوشم که نیست مراروزن از قفس سوی باغ
که تاب دیدن گلچین و باغبانم نیست
میان آتش و آبم ز دیده و دل خویش
شبی که جای بر آن خاک آستانم نیست
بگوشهٔ قفسش خوگرفتهام چندان
که گر رهاکندم ذوق آشیانم نیست
دلت چو واقف اسرار و نکته دان باشد
چه غم بساحت قرب تو گر بیانم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان شور و عشق عمیق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر میگوید که شور عشق او در هیچ قلبی یافت نمیشود و زیبایی معشوق به گونهای است که نظیرش وجود ندارد. همچنین، او از درد فراق و غم ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و بیان میکند که داغ عشق، جگر او را آتش زده است. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویر زیبا، نشان میدهد که عشق او همچون موسی، دعوی حق دارد و اسرار عشق پنهان و غیرقابل دسترسی است. به طور کلی، شعر ابراز عمیقترین احساسات عاشقانه و غمناک است.