شمارهٔ ۴۷ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خطت دمیدو هنوزت سری ز ناز گرانست
که بر رخ تو خط بندگی ساده رخانست
فتاده سلسله بر پای دل درآن خم گیسو
خوش آن دلی که دراین حلقهاش سری بمیانست
ز دست دوست دشمن نوازچون نخورم خون
که نیست با من مسکین چنانکه بادگرانست
چوباد عمر گذشت و مرابخاک ره او
هنوز دیدهٔ امید باز و دل نگرانست
چونقطه دایره محنتم محیط چو پرگار
بدور من غم دوران مدام در دورانست
ز داغ هجر چنانم که گر بباغ جنانم
بدیده هر سر برگیش بی تو نوک سنانست
کند کمان بکمین زه زهی سعادت صیدی
که شوخ غمزه و ابروی اوش تیر و کمانست
رسید موسم اردی بهشت ساقی گلرخ
بیار بادهٔ گل فام اگرچه خود رمضانست
گدای پیر مغان راز خسروی چه تفاخر
که ملک و شوکت شانس بدیده شوکه نشانست
خدایرا مددی خضر راه وهادی اسرار
دلیل راه شو اورا که او ز نو سفرانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و حسرتهای خود میپردازد. او به عشق شاه و محبتهایی که از او دریافت کرده، اشاره میکند و از روزهایی یاد میکند که بزم خوشی و شادی برپا بود. اما اکنون به غم و اندوه دچار است و از دوری محبوب رنج میبرد. شاعر حسرت بر آن دارد که کاش به دیدار معشوقش میرفت و ابراز میکند که نگاه معشوقش، مانند تیر قضا، در دلش نشسته است. در نهایت، او از اینکه نتوانسته راز عشق خود را با معشوق در میان بگذارد، ناخشنود است و به حسرتهای خود اشاره میکند.