نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹ حکیم سبزواری

حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

زمین خوردازمیش دُردی چوچشمش پرخماری شد

بچرخ افتادازآن شوری چوزلفش بیقراری شد

ز عشقش دلفروزان مهرومه چون مجمر سوزان

هلال ازدرد شوق ابرویش زردو نزاری شد

به بستان صباحت سرگران اوراخرامی بود

ز شوق قداو ز اشک صنوبر جویباری شد

نمی یم دید از بحرغمش خون دردلش زدموج

زسوزش کوه را داغی رسید و لاله زاری شد

نمودندازمی لعلش مخمر طینت آدم

از آن می چون عجین شدخاک هرگل گلعذاری شد

چوبست از سبزهٔ خط بر رخش پیرایه آن نوگل

طراوت میچکید ازسبزهاش باغ وبهاری شد

زچوگانش که شدگوی خمش سرهای جانبازان

بروی گلرخان نقشی نشست ابروی یاری شد

چو زلفش شانه زد باد صبازان عنبر افشان باشد

وزید از تا مویش نفخهٔ مشک تتاری شد

ز بهرآنکه دست نارسایانرا کند کوته

عزازیلی شد از زلفش هویدا پرده داری شد

حقیقت چونکه پنهان مانداندر پردهٔ غیبی

دوبینان رامیان آمد سخنهاگیر وداری شد

بمیدان طلب چون دید جانبازی مشتاقان

سرخود زاهد مسکین گرفت و در کناری شد

کسی راکوشدی همدم دم جانبخش عیسی داد

بهر قلبی که زد خاک رهش کامل عیاری شد

مزن دم اردل و جان رهرواین وادی عشق است

کجا دل درحساب آمد کجا جان در شماری شد

عقاب ار پر زدی اینجا نمودی پشه لاغر

اگرشیر ژیان آمد در این صحرا شکاری شد

چوحسنش جلوه ای کرد ازلباس حسن معشوقان

فتادی یکطرف پروانه و یکسو هزاری شد

مدام از گردش چشم بتان ساغر زند اسرار

اگرچه پارسائی بودرند باده خواری شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حرکت‌ها و تغییرات زندگی و عشق سخن می‌گوید. او به توصیف کاروانی می‌پردازد که در آن افراد می‌آیند و می‌روند، نمادی از گذر زندگی است. شاعر از عشق بی‌پایان و اشتیاق خود به معشوق سخن می‌گوید که همچون شهابی در حال درخشش است. او همچنین از شرب نهان و نظارت محتسب بر احوال عاشقان می‌گوید. نشانه‌های عشق و غم و شوق به وصال معشوق در تصویرهایی مانند مرغی در قفس و خم زلف معشوق به خوبی نمایان است. در نهایت، شاعر از بی‌قراری دلش و تلاش برای رسیدن به کوی معشوق صحبت می‌کند و از رازهای عشق صحبت می‌کند که به‌سختی آشکار می‌شوند.