شمارهٔ ۸۰ حکیم سبزواری
حکیم سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
که اندر این کاروان یارب چه کس میرفت و میآمد
که از روز ازل بانگ جرس میرفت و میآمد
زهی زان نور بیپایان خهی زان عشق بیانجام
شهاب بیکران بیحد قبس میرفت و میآمد
شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگه
که بر دور سرای ما عسس میرفت و میآمد
ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو باز
به سوی آن شکرلب چون مگس میرفت و میآمد
مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تن
ز بهر دیدنت جان چون نفس میرفت و میآمد
نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پریدنها
چو مرغی کو در اطراف قفس میرفت و میآمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابرو
خدنگ غمزهها از پیش و پس میرفت و میآمد
همی میرفت و میآمد دلم دوش از تپیدنها
ز غوغای سگت کآیا چه کس میرفت و میآمد
ره کویش همیپیمود اسرار و درش نگشود
بشد شرمنده پیش خود ز بس میرفت و میآمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حسن و زیبایی یک معشوق سخن میگوید که هیچ چیز دیگری برای مقایسه با آن وجود ندارد. او به زیبایی چهره و موهای معشوق اشاره میکند و میگوید که در دنیا چیز دیگری به این زیبایی نیست. همچنین، شاعر به عشق و آثار آن اشاره میکند و میگوید که عشق توانسته جهان را تحت تاثیر قرار دهد و او را از تمامی داراییهایش بینصیب کرده است. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که اسرار خود را از او دور نکند، زیرا جز در آغوش او جایی برای پناه ندارد.