نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - الحکایه و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

شنودم من که جایی بی دلی بود

نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود

زدندش کودکان سنگی ز هر راه

تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه

بسوی آسمان برداشت سر را

که چون بردی دل این بی خبر را

تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار

شدی تو نیز با این کودکان یار

چه می‌گویم برو ای غافل مست

که یار تو نیالاید بتو دست

نئی تو اهل یار و یار دورست

تو دور از کار وز تو کار دورست

یقین می‌دان که خورشید سرافراز

نخواهد شد بسوی کس سرانداز

به پیش آفتاب نام بردار

چه سارخک و چه پیل آید پدیدار

فراغت بین که در بنیاد کارست

مچخ کین کارساز استادکارست

سخن در پرده گوی از پرده سازی

رها کن این خیال و پرده بازی

چو شادی نیست دل در غم فروبند

چوهم دم نیست بر لب دم فروبند

جوانمردا سخن در پرده می‌دار

که با هر دون نشاید گفت اسرار

مرا عمریست تا در بند آنم

که تا با هم دمی رمزی برانم

نمی‌یابم یکی هم دم موافق

فغان زین هم نشینان منافق

اگر این کار ما از هم نشین است

عذاب دوزخ از بئس القرینست

دلا خاموش چون محرم نیابی

مزن دم زانک یک هم دم نیابی

چو مردان خوی کن دایم سه طاعت

خموشی و صبوری و قناعت

طریق مرد عزلت جوی کن ساز

اگر مردی ز مردم خوی کن باز

ترا مردان دنیا ره زنانند

مگر مردان نیند ایشان زنانند

ز یک سو باده و یک سوی شاهد

میان خلق چون مانی تو زاهد

یکی در سور دیگر در مصیبت

زفان و دل پر از تزویر و غیبت

جهان از گفت بیهوده برآمد

همه عالم درای استر آمد

درین ره صد هزاران سر چو گوییست

چه جای کار و بار و گفت و گوییست

اگر جان گویم اندر خون بماندست

وگر تن او ز در بیرون بماندست

چو جان سر باز نشناسید از پای

چه آید زین تن افتاده بر جای

چو در خونابه می‌گردند جانها

چه برخیزد ز بوده استخوانها

بزرگان را رخی پر اشک خونیست

چه جای خرده گیران کنونیست

کسی کز عقل صد کل را کلاه است

ز کوری همچو بی مغزان راهست

چو موسی هرک کوران را عصا شد

ز فرعونان ره پیرش خطا شد

نه چندانست در ره ره زن تو

که گر گویم بگرید دشمن تو

ضرورت می‌بباید شد چه پیچی

توکل کن که او داند که هیچی

به راه عاشقان بر زن قدم تو

چه باشی از سگی در راه کم تو

که آن سگ چون ازین ره شمهٔ یافت

به سنگ و چوب زین ره سر نمی‌تافت

نمی‌خورد و نه یک دم خواب می‌کرد

نگهبانی آن اصحاب می‌کرد

تو گر مرد رهی در ره فرو شو

قدم در نه فدای راه او شو

گرت گویند سر در راه ما باز

بدین شادی تو دستاراند انداز

به صد حمله سپر گر بفکنی تو

چو آن دیوانه بس تر دامنی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن به توصیف دلی بی‌حالت و بی‌خبر پرداخته شده است که از بی‌وفایی یار رنج می‌برد. کودکانی به آن سنگ می‌زنند و تگرگ بر سرش می‌بارد. شاعر به این دل می‌گوید که یار او هرگز به او دست نخواهد زد و او از یار دور است. او به بی‌عملی و جدایی از خدا اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که نور خورشید به کسی نمی‌تابد که در جستجوی او نباشد. شاعر به سکوت و صبر توصیه می‌کند و از درد تنهایی سخن می‌گوید. او هشدار می‌دهد که دنیا پر از تزویر و فریب است و انسان‌ها باید در جستجوی حقیقت باشند. همچنین، به اهمیت دوستی‌های واقعی و دوری از انسان‌های منافق تأکید می‌کند و توصیه می‌کند که در پی عشق و حقیقت باشیم و از هر گونه بیهودگی دوری کنیم. در نهایت، به ضرورت توکل و اعتماد به خداوند در مسیر عاشقانه اشاره می‌شود.