بخش ۳ - الحکایه و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش پانزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر دیوانهای میشد به راهی
سر خر دید بر پالیزگاهی
بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب
چراست این استخوانش بر سر چوب؟
چنین گفتند کای پرسندهٔ راز
برای آنک دارد چشم بد باز
چو شد دیوانه زان معنی خبردار
بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار
گر آنستی که این خر زنده بودی
بسی زین کار خر را خنده بودی
شما را مغز خر دادست ایام
از آنید این سرِ خر، بسته بر دام
نداشت او زنده، چوب از کون خود باز
چگونه مرده دارد چشم بد باز
برو دم درکش و تن زن چه گویی
چو چیزی میندانی می چه جویی؟
مشو چون سایه در دنبال این کار
که ناید شمع را سایه پدیدار
تو خود سایه برین مفکن که خورشید
برای تو کُند چون سایه جاوید
اگر تو پیش کار خویش آیی
ز خود خود را بلایی بیش آیی
وگر تو دم زنی از پرده بیرون
میان پردهٔ دل افکنی خون
مکش چندین کمان بر تیر تدبیر
که از تو بر تو میآید همان تیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به نوعی گفتگو میان افراد درباره مفهوم عقل و دیوانگی است. شخصی سؤال میکند که چرا استخوانی بر سر چوبی قرار دارد و دیگران پاسخ میدهند که این نشاندهنده ی چشم بد است. سپس شخصی که دیوانه شده، به آنها میگوید که اگر خر زنده بود، به این موضوع میخندید. او به جمع یادآوری میکند که اگر در پی چراییهای نادرست باشند، ممکن است به مشکلاتی دچار شوند. او توصیه میکند که هر کس باید بر روی کار خود تمرکز کند و از مسائل بیمعنا دوری کند، زیرا در غیر این صورت، دانستن بیشتر فقط به ضرر خودشان خواهد بود. در نهایت، باید از افکار و دیدگاههای نادرست دوری کرد تا بلا به جان خود نیاورند.