بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
حکایت کرد ما را نیک خواهی
که در راه بیابان بود چاهی
از آن چه آب میجستم که ناگاه
فتاد انگشتری از دست در چاه
فرستادم یکی را زیر چه سار
که چندانی که بینی زیر چه بار
همه در دلو کن تا برکشم من
بود کانگشتری بر سر، کشم من
کشیدم چند دلو بار از چاه
فراوان بار جستم بر سر راه
یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک
چو گویی شکل او بس روشن و پاک
برافکندم که تا سنگی گران هست
ز دستم بر زمین افتاد وبشکست
دو نیمه گشت و کرمی از میانش
برآمد سبز برگی در دهانش
زهی منعم که در پروردگاری
میان سنگ کرمی را بداری
بچاه تیره در راه بیابان
میان سنگ کرمی را نگه بان
حریصا لطف رزاقی او بین
عطا و نعمت باقی او بین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این حکایت، راوی داستانی را روایت میکند که در بیابان به چاهی میرسد و در این حین، انگشتری از دستش به درون چاه میافتد. او یکی را به چاه میفرستد تا دلوهایی از آب بیرون بکشد و انگشتری را بیاورد. در حین این کار، او سنگ سیاهی را در ته چاه میبیند که به نظر میرسد شکلی روشن و پاک دارد. او سنگ را به زمین میاندازد و سنگ میشکند و کرمی از درون آن بیرون میآید که در دهانش سبزی دارد. راوی از این نعمت و لطف خداوند شگفتزده میشود و به زیبایی و عطای او در طبیعت اشاره میکند. این حکایت نمایشگر لطف و رحمت خداوند در نگهداری مخلوقات است.