بخش ۲ - الحکایه و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
درآمد آن فقیر از خانقاهی
نهاده بر سر از ژنده کلاهی
یکی گفتش بطیبت ای خردمند
کلاه ار میفروشی قیمتش چند
جواب این بود آن درویش دین را
بکل کون نفروشم من این را
بسی خلقم خریدار کلاهاند
بکل کون از من می بخواهند
بنفروشم که دانم بهتر ارزد
که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد
چه دانی تو که من در سر چه دارم
چو من خود بی سرم افسر چه دارم
دلا بیدار شو گر هست دردیت
که ناوردند بهر خواب و خوردیت
گرفتم جملهٔ عالم بخوردی
ندانی جستن از مردن بمردی
ترا تا کی ز تو ای آفت خویش
تویی آفت تو هم برخیز از پیش
بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی
چه سنگین دل کسی، گویی کلوخی
بکن هرچت همی باید کژ و راست
اگر این را نخواهد بود واخواست
اگر چون خاک ره زر خواهدت بود
ز خاک راه بستر خواهدت بود
ترا چرخ فلک در چرخه انداخت
که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یک درویش فقیر اشاره دارد که کلاهی ژنده بر سر دارد. یک نفر از او میپرسد که این کلاه را اگر میفروشد، قیمتش چقدر است. درویش پاسخ میدهد که نمیتواند دین خود را بفروشد، زیرا برای او ارزش بیشتری دارد و بسیاری حاضرند از او بخرند. او بر این نکته تأکید میکند که ارزش خود را به چیزهای مادی نمیفروشد و حتی اگر برهنه باشد، خود را بالاتر از دنیا میداند. شاعر به شنونده توصیه میکند که بیدار شود و از خواب و بیخبری خارج شود و به زندگی واقعی و معنوی خود توجه کند، زیرا زندگی کوتاه است و انسان باید در آن تصمیمات درستی بگیرد.