نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - الحکایه و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

سؤالی کرد آن دیوانه شه را

که تو زر دوست داری یا گنه را

شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت

شکی نبود که زر رادو ستر داشت

بشه گفتا چرا گر عقل داری

گناهت می‌بری زر می‌گذاری

گنه با خویشتن در گور بردی

همه زرها رها کردی و مردی

ترا چون جان ببایدکرد تسلیم

چه مقصود از جهانی پر زر و سیم

تو با دنیا نخواهی بود انباز

برو با لقمهٔ و خرقه می‌ساز

اگر بر خاک و گر بر بوریایی

چو با دنیا نیفتی پادشایی

چو تو بی محنتی نانی نیابی

چو تو بی رنج خلقانی نیابی

چرا خود را بسختی درفکندی

بدست تیره بختی درفکندی

ترا چون خرقه و نانی تمامست

فزون جستن ز بهر ننگ و نامست

چرا در بند خلقی باز مانده

جگر پر خون و دل پر آزمانده

شوی از یک جو زر دل بدونیم

که تا گویند او مردیست با سیم

برای نیم نان ای مرد غمناک

چه ریزی آب روی خویش برخاک

عزیزا کاه برگی بار منت

گران تر آمد از صد کوه محنت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، دیوانه‌ای از پادشاه می‌پرسد که آیا طلا را بیشتر دوست دارد یا گناه را. پادشاه پاسخ می‌دهد که کسی که از طلا خبر دارد، قطعاً آن را دوست دارد. اما دیوانه می‌گوید اگر عقل داری، نباید گناه را رها کنی و فقط به فکر طلا باشی، زیرا گناه را با خود به گور می‌بری و همه طلاها را رها می‌کنی. او به پادشاه توصیه می‌کند که با دنیا و مال آن سر و کار نداشته باشد و به قناعت و زندگی ساده با نان و خرقه بسنده کند. دیوانه سپس می‌گوید که انسان باید از زندگی مادی خود برهد تا از رنج‌ها و دردها آزاد شود، و در نهایت تأکید می‌کند که عزت و ارزش انسانی از تعلق به دنیا و طلا نیست، بلکه در سادگی و بی‌نیازی است.