نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - الحکایه و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

برِ دیوانه‌ای بی‌دل شد آن شاه

که ای دیوانه از من حاجتی خواه!

چو خورشیدست تاجم چرخ و رخشم

چرا چیزی نخواهی تا ببخشم؟

به شه دیوانه گفت ای خفته در ناز

مگس را دار امروزی ز من باز

که چندان این مگس در من گزیدند

که گویی در جهان جز من ندیدند

شهش گفتا که این کار آن من نیست

مگس در حکم و در فرمان من نیست

بدو دیوانه گفتا رخت بردار

که تو عاجزتری از من به صد بار

چو تو بر یک مگس فرمان نداری

برو شرمی بدار از شهریاری

به گرد خواجه و شه چند گردی؟

گریزی جوی زین خلقان به مردی

چو می‌بینی که دایم خلق بسیار

بماندند از پی دنیا طلب‌کار

همه بنشسته یک یک دم به غم در

همی‌بندند یک یک جو به هم بر

کجا چون طبعِ مردم خوی‌گیرست

ز هر کس آدمی عادت پذیرست

چو ایشان حال ایشان باز دانی

تو نیز از جهل خود در آز مانی

تو را چه گر توانگر سیم‌دار است؟

و یا درویش در صد اضطرار است؟

ترا از هر دو چون سود و زیان نیست

چرا پس در تنت زین غصه جان نیست؟

ز درویش و توانگر در رهِ آز

ببین تا خود چه می‌گردد به تو باز

اگر کم گردد از عمر تو ده سال

غمت نبود گر افزونت شود مال

ترا مالت ز عمر و جان فزونست

ندانم کاین چه سود او جنونست

الا ای بی‌خبر تا کی نشینی؟

قناعت کن اگر مرد یقینی

چو بالش نیست با خشتی به سر بر

چو خوبی نیست با زشتی به سر بر

چو دادی نیم نان این نیم جان را

فرا سر بر چنان کآید جهان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاه به یک دیوانه می‌گوید که از او چیزی بخواهد تا ببخشد، اما دیوانه از مگس‌هایی که او را گزیده‌اند شکایت می‌کند. شاه پاسخ می‌دهد که این مگس‌ها تحت فرمان او نیستند. دیوانه به شاه می‌گوید که او از او قدرت بیشتری دارد، زیرا نمی‌تواند بر مگس‌ها فرمان دهد. سپس دیوانه به شاه می‌آموزد که در زندگی آدم‌ها، همه متوجه مشکلات دنیوی و غم‌ و اندوه خود هستند و آنها یکدیگر را در تلاش برای جمع‌آوری مال و پرهیز از مشکلات می‌بینند. دیوانه به شاه یادآوری می‌کند که ثروت و فقر به خودی خود سودی ندارند و بهتر است قناعت کند. در نهایت، او تأکید می‌کند که نیکو بودن و خوشحال بودن از ظاهر و مال دنیا مهم‌تر است.