بخش ۹ - الحکایه و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بدان خربنده گفت آن پیر دانا
که کارت چیست ای مرد توانا
چنین گفتا که من خربنده کارم
بجز خربندگی کاری ندارم
جوابی دادش آن هشیار موزون
که یارب خر بمیرادت هم اکنون
که چون خر مرد تو دلزنده گردی
تو خربنده خدا را بنده گردی
ازین کافر که ما را در نهادست
مسلمان در جهان کمتر فتادست
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار
مرا بار غمی کان پیش آید
ز دست نفس کافرکیش آید
به صد افسوس در لعب و نظاره
جهان خورد این سگ افسوسخواره
ببین تا استخوان این سگ به افسون
چه سان کرد از دهان شیر بیرون
به کین من چنان دل کرد سنگین
که مرگ تلخ بر من کرد شیرین
سگ است این نفس کافر در نهادم
که من همخانه این سگ بزادم
ریاضت میکشم جان میکنم من
سگی را بوک روحانی کنم من
مرا ای نفس عاصی چند از تو
دلم تا کی بود در بند از تو
تو شوم از بس که کردی سخرهگیری
فروناید دو اشکم گر بمیری
عزیزا گر بمیرد نفس فانی
دل باقیت یابد زندگانی
برو گر مرد این راهی زمانی
بجوی از درج دُر در دل نشانی
دلت در تنگنای تنبلی ماند
تنت در چارمیخ کاهلی ماند
تنت در تنبلی انداختن تو
ز خود عباس و بسی ساختن تو
تو میاندیش و آنهایی که مردند
رسیدند و چو مردان کار کردند
سبکروحان به منزلگه رسیده
تو خود را در گرانجانی کشیده
دلت در خون، تنت در تاب مانده
شده همره تو خوش در خواب مانده
ز راه کاروان یکسو فتاده
ز حیرت سر به زانو بر نهاده
برو بشتاب تا آخر ز جایی
به گوشَت آید آواز درآیی
گرفتی کاهلی در ره به پیشه
به گفت و گوی بنشینی همیشه
هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند
جوانمردان به عینِ آن رسیدند
ز تو این قوت بازو نیاید
که از دام مگس نیرو نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، پیر دانایی به شخصی که خود را قادر و توانا میداند، میگوید که از خر بندگی چیزی جز بندگی ندارد و اگر بخواهد به خود بپردازد، باید به روح و دلش توجه کند. او به انسانها اشاره میکند که باید عمل کنند نه فقط ادعا داشته باشند و بسیاری از مسلمانان واقعی، کسانی هستند که به کردار خود اهمیت میدهند. پیر به نفس کافر اشاره کرده و میگوید که این نفس مانع رسیدن انسان به حقیقت و زندگی واقعی میشود. او از احساس غم و دردی که نفس کافر به او میدهد صحبت میکند و تأکید میکند که اگر نفس مرده باشد، دل انسان زنده میشود. او به فرد توصیه میکند که از سستی دست بردارد، همواره در حال تلاش باشد و تا زمانی که در بند نفس خود است، نمیتواند به آرامش دست یابد. او به جوانمردان و کار آنها اشاره میکند که از خواب غفلت بیدار شده و راه درست را پیش گرفتهاند. در نهایت به این نکته میرسد که توانایی انسان باید در امور مهم و بزرگ به کار رود و نه در چیزهای بیاهمیت.