نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۰ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

شمع رویت را دلم پروانه‌ای است

لیک عقل از عشق چون بیگانه‌ای است

پر زنان در پیش شمع روی تو

جان ناپروای من پروانه‌ای است

بر سر موی است جان کز دیرگاه

یک سر موی توام در شانه‌ای است

زلف تو زنار خواهم کرد از آنک

هر شکن از زلف تو بتخانه‌ای است

واندران بتخانه درد عشق را

جان خون آلود من پیمانه‌ای است

وصل تو گنجی است پنهان از همه

هر که گوید یافتم دیوانه‌ای است

در خرابات خرابی می‌روم

زانکه گر گنجی است در ویرانه‌ای است

مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست

لاجرم در بند دام از دانه‌ای است

خفته‌ای کز وصل تو گوید سخن

خواب خوش بادش که خوش افسانه‌ای است

وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا

هر که فانی شد ز خود مردانه‌ای است

گر مرا در عشق خود فانی کنی

باقیت بر جان من شکرانه‌ای است

بیدقی عطار در عشق تو راند

گر به فرزینی رسد فرزانه‌ای است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به احساسات عمیق عاشقانه خود اشاره دارد. او خود را همچون پروانه‌ای می‌داند که دور شمع عشق می‌چرخد، در حالی که عقل او از این عشق دور است. او بیان می‌کند که جان او مانند پروانه‌ای است که به شمع زیبایی و جذابیت معشوقش وابسته است. در این شعر از زلف معشوق به عنوان نمادی از زیبایی و همچنین درد و رنج عشق یاد می‌شود. شاعر عشق را گنجی پنهان توصیف می‌کند و بیان می‌کند که کسی که به دنبال عشق است، ممکن است در ویرانی‌ها نیز جستجو کند. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که دست‌یابی به عشق واقعی مستلزم فانی شدن از خود است و امیدوار است که اگر معشوق او را در عشق خود فانی کند، این عمل باعث شادی‌اش خواهد شد. شاعر همچنین به بازی بیدق در عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که اگر به فرزانگی برسد، تبدیل به فردی عقلانی می‌شود.