نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۴ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاب روی تو آفتاب نداشت

بوی زلف تو مشک ناب نداشت

خازن خلد هشت خلد بگشت

در خور جام تو شراب نداشت

ذره‌ای پیش لعل سیرابت

چشمهٔ آفتاب آب نداشت

لعلت از آفتاب کرد سؤال

کانچه او داشت آفتاب نداشت

گفت تا سرگشاد چشمهٔ تو

آبِ  حیوان ، چنین گلاب نداشت

همچو من آب خضر و کوثر هم

زیر سی لؤلؤ خوشاب نداشت

چشمه بی‌آب کی به کار آید

زین سخن آفتاب تاب نداشت

همه دعوی او زوال آمد

زرد از آن شد که یک جواب نداشت

دور از روی همچو خورشیدت

چشم من نیم ذره خواب نداشت

کیست کز چشم مست خونریزت

باده ناخورده دل خراب نداشت

کیست کز دست فرق مشکینت

دست بر فرق چون رباب نداشت

کیست کز عشق لالهٔ رخ تو

رخ چو لاله به خون خضاب نداشت

گرچه صیدم مرا مکش به عذاب

کس چو من صید را عذاب نداشت

من چنان لاغری ، که پهلویِ من

جز دل از لاغری کباب نداشت

کس به خون‌ریزی چنان لاغر

تا که فربه نشد شتاب نداشت

تا که صید تو شد دل عطار

سینه خالی ز اضطراب نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به عشق و زیبایی محبوب خود اشاره می‌کند و از نداشتن ویژگی‌های خاصی در دنیا نسبت به او سخن می‌گوید. او می‌گوید که زیبایی و جذابیت محبوبش فراتر از هر چیز دیگری است و هیچ چیز در عالم نمی‌تواند با او مقایسه شود. توصیفاتی مانند "آفتاب" و "مشک" برای بیان عظمت و بی‌نظیری محبوب استفاده می‌شود. شاعر همچنین به حس و حال خود به عنوان یک عاشق اشاره می‌کند که در این عشق دچار درد و رنج است و از دل شکسته و لاغری خود می‌گوید. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیزی نمی‌تواند جای محبوب را پر کند و تنها عشق او به زندگی‌اش معنا می‌بخشد.