غزل شمارهٔ ۱۸۱ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل درد تو یادگار دارد
جان عشق تو غمگسار دارد
تا عشق تو در میان جان است
جان از دو جهان کنار دارد
تا خورد دلم شراب عشقت
سرگشتگی خمار دارد
مسکین دل من چو نزد تو نیست
در کوی تو خود چکار دارد
راز تو نهان چگونه دارم
کاشکم همه آشکار دارد
چندین غم بی نهایت از تو
عطار ز روزگار دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و غم ناشی از عشق میپردازد. شاعر اشاره میکند که عشق او یادگاری از درد و غم دارد و وقتی عشق در دل انسان است، او از دو جهان جداست. او از سرگشتگی و حالتی شبیه خمار به خاطر عشق صحبت میکند و از فقدان محبوبش رنج میبرد. همچنین اشاره میکند که رازهای عشق را نمیتواند پنهان کند و غمهای زیادی از طرف محبوبش تحمل کرده است. در نهایت، شاعر به بینهایت غمها و دردهایی که بر او تحمیل شده اشاره میکند.