غزل شمارهٔ ۲۱۷ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل دست به کافری بر آورد
وآیین قلندری بر آورد
قرائی و تایبی نمیخواست
رندی و مقامری بر آورد
دین و ره ایزدی رها کرد
کیش بت آزری بر آورد
در کنج نفاق سر فرو برد
سالوس و سیه گری بر آورد
از توبه و زهد توبهها کرد
مؤمن شد و کافری بر آورد
تا دردی درد بیدلان خورد
صافی شد و دلبری بر آورد
عطار چو بحث حال خود کرد
تلبیس و مزوری بر آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف تحولات روحی و معنوی خود میپردازد. او از abandoning اصول دینی و گرایش به زندگی رندانه و بیغیرتی سخن میگوید. شاعر از نفاق و ریا بیزار است و در تلاش است تا از زهد و توبه دوری کند. در نهایت، او به دردی که دلخوشان را آزار میدهد، اشاره دارد و به آرامش و عشق دست مییابد. عطار با اشاره به خود، از فریبندگی و تظاهر در زندگی روحیاش صحبت میکند.