نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۹۲ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای عشق تو پیشوای دردم

وی درد تو هر زمان و هر دم

آیینهٔ عارضت سیه شد

کز حد بگذشت آه سردم

یک لحظه بر من آی آخر

تا کی داری ز خویش فردم

تا من خط سبز تو ببینم

تو درنگری به روی زردم

گر کار دلم ز دست بگذشت

تا در خطر هزار دردم

گو بگذر از آنکه شست زلفت

دست آویز است و پایمردم

گفتی بگریز و ترک من گیر

کاورد ز خاکی تو گردم

گویی من مستمند مسکین

خونی کردم که آن نکردم

خونم به مریز از آنکه بس زود

من بی تو بسی به خون بگردم

خونم بخوری و نیست یک شب

تا از تو هزار خون نخوردم

کو سوخته‌تر کسی ز عطار

یک سوخته نیست هم نبردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن می‌گوید. او عاشق است و عشقش به معشوق به شدت او را آزار می‌دهد. شاعر از معشوق می‌خواهد که یک لحظه نزد او بیاید و به مشکلات و احساساتش توجه کند. او به صورت استعاری به رنگ صورتش اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق و دوری از معشوق باعث رنج و دردش شده است. همچنین، او از تبعات عشق و خونریزی ناشی از آن می‌گوید و حسرتی را که به خاطر جدایی از معشوق دارد، ابراز می‌کند. در نهایت، شاعر با بیان عواطف عمیقش نشان می‌دهد که هیچ‌کس به اندازه او در درد عشق سوخته نیست.