غزل شمارهٔ ۵۱ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
مفشان سر زلف خویش سرمست
دستی بر نه که رفتم از دست
دریاب مرا که طاقتم نیست
انصاف بده که جای آن هست
تا نرگس مست تو بدیدم
از نرگس مست تو شدم مست
ای ساقی ماهروی برخیز
کان آتش تیز توبه بنشست
در ده می کهنه ای مسلمان
کین کافر کهنه توبه بشکست
در بتکده رفت و دست بگشاد
زنار چهار گوشه بربست
دردی بستد بخورد و بفتاد
وز ننگ وجود خویشتن رست
عطار درو نظاره میکرد
تا زین قفس فنا برون جست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، عشق و مستی به تصویر کشیده شده است. گویا شاعر دلدادهای سرمست و درگیر زیباییهای معشوقهاش است. او از دست رفتن و دلتنگی خود میگوید و از عشقش خواهان کمک است. با مشاهده محبوبش، دچار مستی و دیوانگی میشود. شاعر به ساقی (نماد عشق یا زندگی) خطاب میکند تا بیدار شود و آتش توبهاش را خاموش کند. او به یک کافر توبهنشکسته اشاره میکند که در بتکدهای قدیمی، با عشق جدیدی، از قید و بندهای خود رها میشود. در نهایت، عطار، شاعر معروف، نظارهگر آن لحظات بوده و به پیوستن به حقیقت و رهایی از دنیا توجه دارد. مجموعاً، شعر به موضوعاتی چون عشق، مستی، رهایی و جستجوی حقیقت میپردازد.