غزل شمارهٔ ۵۱۸ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون همنفس ندارم
گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر
چون یاریم کند کس چون هیچکس ندارم
ای دستگیر جانم دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد چون دست رس ندارم
گفتی به من رسی تو گر ذرهای است صبرت
کی در رسم به گردت کان ذره بس ندارم
چون در ره تو شیران از سیر بازماندند
تا کی دوم به آخر شیری ز پس ندارم
زهره ندارم ای جان گرد در تو گشتن
زیرا که در ره تو تاب عسس ندارم
در حبس کون بی تو پیوسته میتپم من
سیمرغ قاف قربم برگ قفس ندارم
عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد
بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که در این غم و اندوه هیچ یاری ندارد و تنهاست. او به معشوقش میگوید که در غم او دیگر کسی نیست که به او کمک کند و از دست هیچ کسی به او نمیرسد. شاعر احساس میکند که هیچ تکیهگاه و یاری ندارد و در مسیر عشق، دچار ناامیدی و خستگی شده است. او به سختی و سنگینی این عشق اشاره میکند و از فقدان قدرت در مقابل معشوقش شکایت دارد. در نهایت، او به عشق و ارادت خود به معشوق اشاره میکند و از بیپایانی حسرت و تنهاییاش میگوید.