نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۰ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

درد دل را دوا نمی‌دانم

گم شدم سر ز پا نمی‌دانم

از می نیستی چنان مستم

که صواب از خطا نمی‌دانم

چند از من کنی سؤال که من

درد را از دوا نمی‌دانم

حل این مشکلم که افتادست

در خلا و ملا نمی‌دانم

به چه داد و ستد کنم با خلق

که قبول از عطا نمی‌دانم

هرچه از ماه تا به ماهی هست

هیچ از خود جدا نمی‌دانم

وانچه در اصل و فرع جمله تویی

یا منم جمله یا نمی‌دانم

گر یک است این همه یکی بگذار

که عدد را قفا نمی‌دانم

ور یکی نی و صد هزار است این

صد و یک من چرا نمی‌دانم

حیرتم کشت و من درین حیرت

ره به کار خدا نمی‌دانم

چشم دل را که نفس پردهٔ اوست

در جهان توتیا نمی‌دانم

آنچه عطار در پی آن رفت

این زمان هیچ جا نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز احساسات عمیق و سردرگمی شاعر اشاره دارد. شاعر در تلاش است تا درک کند که در زندگی‌اش چه می‌گذرد، اما از درد و رنج خود، راه‌حل‌ها، و حتی مفهوم هستی بی‌خبر است. او به نوعی مستی و گمگشتگی دچار شده و نمی‌تواند تفاوت میان درست و غلط را بشناسد. سوالات زیادی برایش پیش آمده، اما پاسخ‌ها را نمی‌داند. در نهایت، حس حیرت و جستجوی حقیقت او را خسته کرده و او را دور از درک خویش قرار داده است. شاعر به این نکته می‌رسد که در این پریشانی و ناتوانی از درک، نمی‌تواند ارتباطی با دیگران برقرار کند و احساس تنهایی عمیقی را تجربه می‌کند.