غزل شمارهٔ ۵۵۷ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از عشق در اندرون جانم
دردی است که مرهمی ندانم
بی روی کسی که کس ندید است
خونابه گرفت دیدگانم
از بس که نشان از تو بجستم
نه نام بماند و نه نشانم
گویند که صبر کن ولیکن
چون صبر نماند چون توانم
جانا چو تو از جهان برونی
جان گیر و برون بر از جهانم
زین مظلم جای خانهٔ دیو
برسان به بقای جاودانم
بی تو نفسی به هر دو عالم
زنده بنمانم ار بمانم
تا عشق تو در نوشت لوحم
مانند قلم به سر دوانم
عطار به صبر تن فرو ده
تا علم یقین شود عیانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق عشق و دردی که از دوری معشوقش احساس میکند، اشاره میکند. او از نبود مرهم برای این درد سخن میگوید و ابراز میکند که بدون روی معشوق، چشمانش پر از اشک و غم است. تلاش او برای یافتن آثار و نشانهای از محبوب ثمری نداشته و از صبر کردن ناامید است. او میخواهد که معشوقش از دنیای بیرونی به او نزدیک شود و او را از این دنیا آزاد کند. بیمعشوق، زندگی در دو جهان برایش بیفایده و بیمعناست. در پایان، شاعر اشاره میکند که عشق معشوقش همچون قلمی بر لوح جانش حک شده و او باید تحمل کند تا به حقیقت یقین برسد.