غزل شمارهٔ ۵۸۲ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای برده به زلف کفر و دینم
وز غمزه نشسته در کمینم
سرگشته و سوکوار از آنم
شوریده و خسته دل ازینم
تا دایره وار کرد زلفت
بر نقطهٔ خون نگر چنینم
از بس که زنم دو دست بر سر
آید به فغان دو آستینم
گه دست گشاده به آسمانم
گه روی نهاده بر زمینم
با این همه جور کز تو دارم
بی نور رخت جهان نبینم
بر باد مده مرا که ناگه
در تو رسد آه آتشینم
عطار شدم ز بوی زلفت
ای زلف تو مشک راستینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و دردناک خود نسبت به معشوق میپردازد. او به زلف معشوق که نماد زیبایی و پیچیدگی است، اشاره کرده و از جدایی و غم ناشی از آن میگوید. شاعر احساس سرگشتگی و خستگی میکند و با اشاره به اینکه حتی در سختیها نیز نمیتواند بدون نور چهره معشوق زندگی کند، عشق و وابستگی شدید خود را ابراز میکند. او همچنین از تلاشهایش برای رسیدن به معشوق و تأثیر زلف او بر زندگیاش سخن میگوید و با حالتهای مختلفی از جمله دعا و تضرع نشان میدهد که چگونه این عشق برای او دردناک و با ارزش است.