نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۹۳ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای سیه گر سپید کاری تو

سرخ رویی و سبز داری تو

من به جان سوختم بگو آخر

با شب و روز در چه کاری تو

روز به کار تو کی توانم برد

زانکه بس بوالعجب نگاری تو

کار ما را قرار می ندهی

دلبری سخت بی قراری تو

نیست بویی ز وصل تو کس را

زانکه همرنگ روزگاری تو

غم من خور که غم بخورد مرا

راستی نیک غمگساری تو

زان سبب شادمانی از غم من

که ازین غم خبر نداری تو

بلبل شاخ عشق عطار است

گر به خوبی گل بهاری تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌پردازد و از او می‌خواهد که حقیقت وضعیت عاشقانه‌اش را بگوید. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و در عین حال از رنج و غم خود سخن می‌گوید. شاعر احساس بی‌قراری و دل‌تنگی می‌کند و از معشوق می‌خواهد که غم او را درک کند، چراکه او در عذاب است و معشوق از این درد بی‌خبر است. در انتها، شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و به شباهت او با گل‌های بهاری می‌پردازد.