غزل شمارهٔ ۸۰۴ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دردی است درین دلم نهانی
کان درد مرا دوا تو دانی
تو مرهم درد بیدلانی
دانم که مرا چنین نمانی
من بندهٔ بی کس ضعیفم
تو یار کسان بی کسانی
گر مورچهای در تو کوبد
آنی تو که ضایعش نمانی
از من گنه آید و من اینم
وز تو کرم آید و تو آنی
یارب به در که باز گردم
گر تو ز در خودم برانی
از خواندن و راندنم چه باک است
خواه این کن و خواه آن تو دانی
گویم «ارنی» و زار گریم
ترسم ز جواب «لن ترانی»
پیری بشنید و جان به حق داد
عطار سخن مگو که جانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دردی در دل خود سخن میگوید که تنها خداوند میتواند آن را درمان کند. او خود را ضعیف و بیکسی میبیند و به خداوند پناه میبرد. شاعر میداند که خطاهایی دارد، اما امیدوار است که رحمت خداوند شامل حال او شود. در نهایت، او از خداوند میخواهد که اگر به درگاه او برگردد، او را طرد نکند و حتی اگر دلش پر از غم باشد، نگران جواب منفی خداوند است. شاعر به پیری اشاره میکند که جان خود را به حق داده و در نهایت از عطار خواهان سکوت است تا حقایق روحانی را بیان کند.