نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۱۵ عطار

عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گفتم بخرم غمت به جانی

بر من بفروختی جهانی

مفروش چنان برآن که پیوست

عشوه خرد از تو هر زمانی

بنواز مرا که بی تو برخاست

چون چنگ ز هر رگم فغانی

نی نی چو ربابم از غم تو

یعنی که رگی و استخوانی

ای دوست روا مدار دل را

نومید ز چون تو دلستانی

دستی بر نه اگر کنم سود

دانم نبود تو را زیانی

یا نی سبکم بکن ز هستی

تا چند ز رحمت گرانی

چون شمع مرا ز عشق می‌سوز

تا می‌ماند ز من نشانی

عطار چو بی نشان شد از عشق

از محو رسد سوی عیانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دل‌باختگی سخن می‌گوید. او می‌گوید که برای فراموشی غمش، آماده خریدن غم عشق است، اما در عوض جهانی را به او می‌فروشد. شاعر از عشق و تأثیر آن بر وجودش می‌گوید و اینکه بدون محبتی خاص احساس بی‌نظمی و درد می‌کند. او دوستش را به تمنا دارد که دلش را ناامید نگذارد و از او می‌خواهد که اگر بخواهد، زندگی‌اش را سبک کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق او را می‌سوزاند و در این سوزش، نشانه‌ای از خود باقی می‌گذارد. او به اشاره به عطار، بیان می‌کند که وقتی از عشق بی‌نشان می‌شود، به حقیقت و روشنایی می‌رسد.