نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام عطار

عطار نیشابوری / بخش یازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مگر ابن المبارک بامدادی

بره می‌رفت برفی بود و بادی

غلامی دید یک پیراهن او را

که می‌لرزید از سرما تن او را

بدو گفتا چرا با خواجه این راز

نگوئی تا ترا جامه کند ساز

غلامک گفت من با خواجهٔ خویش

چه گویم چون مرا بیند کم و پیش

چو او می‌بیندم روشن چه گویم

چو او به داند از من من چه جویم

چو بشنید این سخن ابن المبارک

برآمد آتش از جانش بتارک

بزد یک نعره و بیهوش افتاد

چنان گویا کسی خاموش افتاد

زبان بگشاد چون با خویش آمد

که ما را رهبری در پیش آمد

الا ای راه بینان حقیقت

درآموزید ازین هندو طریقت

که می‌داند که در هر سینهٔ چیست

ز چندین خلق داغش بر دل کیست

دلی کز داغ او آگاه گردد

رهش در یک نفس کوتاه گردد

که هر دل را که از داغش نشانست

بیک دم پای کوبان جان فشانست

چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت

بیک دم عمر ضایع کرده دریافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، ابن المبارک در یک صبح سرد غلامی را می‌بیند که از سرما می‌لرزد. او از غلام می‌پرسد چرا از مولایش درخواست لباس نمی‌کند، ولی غلام جواب می‌دهد که مولایش خود می‌داند حال او را و نیازی به گفتن نیست. این پاسخ ابن المبارک را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد و او احساس می‌کند که فهم عمیقی از درد و رنج دیگران دارد. او از این داستان نتیجه می‌گیرد که هر کس باید از حالات درونی دیگران آگاه باشد و به این طریق دلی پر از محبت و همدردی بسازد. در نهایت، او به اهمیت آگاهی از درد دیگران تأکید می‌کند و می‌گوید که آگاهی از داغ دل دیگران می‌تواند تغییرات عمیقی در زندگی افراد ایجاد کند.