نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او عطار

عطار نیشابوری / بخش یازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو اسکندر بزاری در زمین خفت

حکیمی بر سر خاکش چنین گفت

که شاها تو سفر بسیار کردی

ولیکن نه چنین کین بار کردی

بسی گِرد جهان گشتی چو افلاک

کنون گشتی تو از گشت جهان پاک

چرا چون می‌شدی می‌آمدی تو

چرا می‌آمدی چون می‌شدی تو

نه ازگنج آگهی اینجا که هستی

نه آگه تا که آنجا می‌فرستی

چرا بایست چندین بند آخر

ازین آمد شدن تا چند آخر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اسکندر مقدونی است که پس از سفرهای زیادش به مرگ و خاک سپرده شدنش اشاره دارد. حکیمی بر روی خاک او می‌گوید که اگرچه اسکندر در دنیا سفرهای زیادی کرده، اما در این لحظه از دنیا پاک شده و به حقیقت و واقعیت دست نیافته است. او به این موضوع اشاره می‌کند که اسکندر نه از ثروت و گنج‌های دنیا آگاه بوده و نه به حقیقتی فراتر از آنچه در جهان بوده، پی برده است. در نهایت، سوالاتی درباره چرایی سفرهای بی‌پایان و اهمیت این تحرکات مطرح می‌شود. این شعر نشان‌دهنده بی‌ارزشی و زوال زندگی انسانی است.