(۱۱) سؤال آن درویش از شبلی عطار
عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی پرسید از شبلی که در راه
که بودت بدرقه اول بهدرگاه؟
سگی را گفت دیدم بر لب آب
که یک ذره نداشت از تشنگی تاب
چو دیدی روی خود در آب روشن
گمان بردی سگی دیگر معیّن
نخوردی آب از بیم دگر سگ
بجَستی از لب آن آب در تگ
چو گشت از تشنگی دل بیقرارش
ز اندازه برون شد انتظارش
بهآب افکند خود را ناگهانی
که تا شد آن سگ دیگر نهانی
چو او از پیش چشم خویش برخاست
خود او بود آن حجاب، از پیش برخاست
چو برخاست این چنین روشن حسابم
یقینم شد که من خود را حجابم
ز خود فانی شدم، کارم برآمد
سگی در راهم اول رهبر آمد
تو هم از راه چشم خویش برخیز
حجاب تو تویی از پیش برخیز
گرت مویی خودی برجای باشد
ترا بندی گران بر پای باشد
ترا آن بِه بُدی ای مرد فرتوت
که از گهواره بردندی بهتابوت
ازان موسی ز حق ان پایگه یافت
که از گهواره در تابوت ره یافت
حضور او اگر باید مدامت
میا با خود دگر این می نمامت
میا با خود بیا بیخود ز خود دور
که هست آن بیخودی نورٌ عَلی نور
اگر تو بالغ اسرار گردی
ز یکیک عضو برخوردار گردی
نه طفی ماندت نه احولی نیز
ازو گویی وزو بینی همه چیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شخصی از شبلی پرسید که در چه حالی بودی. شبلی جواب داد که در راه با سگی رویاروی شدم که تشنه بود و به آب نگاه میکرد. او فکر کرد که در آب سگی دیگر وجود دارد و از ترس آن سگ، آب نخورده فرار کرد. اما در نهایت پی برد که آن سگ، تصویر خود اوست. این تجربه به او نشان داد که حجاب اصلی، خود اوست و برای رسیدن به حقیقت باید از خود گذشت. اگر انسان بتواند از محدودیتهای خود رها شود، به نور و حقیقت میرسد. نویسنده به اهمیت عدم وابستگی به خود و ویران کردن حجابهای ذهنی برای درک اسرار عمیقتر اشاره میکند.