(۸) حکایت ایاز با سلطان عطار
عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ایاز سیمبر در خواب خوش بود
دلش چون دیده یک ساعت بیاسود
ببالین آمدش محمودِ غازی
که بود اندر سر او سرفرازی
ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار
هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه
همی مالید پایش تا سحرگاه
بآخر چون زخواب خوش درآمد
ز شرم شاه چون آتش برآمد
چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون
چو تو باز آمدی من رفتم اکنون
دران ساعت که تو بیخویش بودی
زهر وصفت که گویم بیش بودی
دران ساعت که دیدم جان فزایت
نبودی تو که من بودم بجایت
چو با خویش آمدی محبوب گم شد
چو تو طالب شدی مطلوب گم شد
مباش ای دوست تا محبوب باشی
که گر باشی بخود محجوب باشی
ز خود بگذر که بی خود جمله مائی
چو بیخود خوش تری با خود چرائی
چو معدومی همه موجود باشی
چو بر هیچی همه محمود باشی
همی تا با خودی از تو نگویند
ولی تا بیخودی جز تو نجویند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ایاز سیمبر است که در خواب خوشی به سر میبرد و دلش آرام است. محمود غازی به سراغ او میآید و در حالی که او هنوز در خواب است، او را نوازش میکند و بوسههایی بر صورتش میزند. زمانی که ایاز از خواب بیدار میشود، شرمگین از رفتار شاه میشود و درباره احساسات و محبت خود سخن میگوید. او به محمود میگوید که در زمانی که او نبود، حس و حالش افزایش یافته بود و حالا که دوباره محبوبش را یافته، باید از خودگذشتگی کند. او به این نتیجه میرسد که برای حفظ عشق و محبت، باید از خود فاصله بگیرد و به بیخودی بپردازد، زیرا در این حالت، به حقیقت عشق نزدیکتر خواهد بود. شعر نشاندهنده اهمیت از خودگذشتگی و رهایی از خود برای دستیابی به عشق واقعی است.