(۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان عطار
عطار نیشابوری / بخش سیزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو غالب گشت بر بهلول سوداش
زُ بَیده داد بریانی و حلواش
نشست و شاد میخورد، آن یکی گفت
که میندهی کسی را، او برآشفت
که حق چون این طعامم این زمان داد
چگونه این زمان با او توان داد
ترا هرچ او دهد راضی بدان باش
وگر دستت دهد هم داستان باش
که هر حکت که از پیشان روانست
تو نشاسی و درخورد تو آنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان بهلول و غالب دربارهی لحظهای است که غالب بر بهلول مسلط میشود و به او غذا میدهد. غالب در حال نوشیدن و شادی است که یکی از حاضران از او میپرسد چرا به کسی غذا نمیدهد. بهلول به او پاسخ میدهد که این طعام از حق است و هر کس باید به آنچه که به او داده میشود راضی باشد. او تأکید میکند که هر چیزی که از سوی خداوند به انسان میرسد، به همان اندازهای که مناسب اوست، مهم است و انسان باید از آن راضی باشد. در واقع، این متن به معانی عمیقتری از قناعت و شناخت خود اشاره دارد.