نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی عطار

عطار نیشابوری / بخش سیزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چنین نقلست از سلمان که یک روز

نشسته بود صدر عالم افروز

یکی حبشی کنیزک روی چون نیل

درآمد از در مسجد بتعجیل

ردای مصطفی بگرفت ناگاه

که بامن نِه زمانی پای در راه

مهمّی دارم و اکنون توان کرد

ندارم خواجه اینجا چون توان کرد

توئی هر بی کسی را یار امروز

منم بی کس فتاده کار امروز

سخن می‌گفت و گرم آنگاه می‌رفت

ردایش می‌کشید و راه می‌رفت

پیمبر دم نزد با او روان شد

وزو نستد ردا و همچنان شد

ز خُلق خود نپرسیدش پیمبر

کز اینجا تا کجا آیم بره بر

خوشی می‌رفت با او چون خموشی

که تا بُردش بر گندم فروشی

زبان بگشاد و گفت ای سیّد امروز

ز گرسنگی دلی دارم همه سوز

من اکنون رشته‌ام این پشم اندک

بده وز بهرِ من گندم خر اینک

پیمبر بستد و گندم خریدش

برآورد و بدوش اندر کشیدش

ببُرد آن تا وثاق آن کنیزک

بقبله کرد پس روی مبارک

که یا رب گر درین کار پرستار

مقصِّر آمدم ناکرده انگار

بفضل خود درین کار و درین رای

اگر تقصیر کردم عفو فرمای

برای بندهٔ گندم خریدم

ز خُلق و حلم حمّالی گُزیدم

ز بس خجلت زبان با حق گشاده

برای عذر بر پای ایستاده

جوانمردا کَرَم بنگر وفا بین

نظر بگشای و خُلقِ مصطفی بین

درین موضع ز جان و تن چه خیزد

زرعنایان تر دامن چه خیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، سلمان از پیغمبر اسلام (حضرت محمد) نقل می‌کند که روزی نشسته بود و یک کنیزک حبشی با چهره‌ای زیبا و دردمند به مسجد آمد. او از پیغمبر درخواست کرد که کمکش کند زیرا بی‌کس و ناتوان است. پیغمبر بدون پرسش و سوال، با او همراه شد و به گندم‌فروشی رفت. کنیزک از گرسنگی سخن گفت و از پیغمبر خواست که برایش گندم بخرد. پیغمبر با محبت و بزرگواری گندم خرید و بر دوش او گذاشت. سپس به خداوند دعا کرد و از او خواست که اگر در این کار نادیده‌گیری کرده، او را ببخشد. داستان نشان‌دهنده جوانمردی و رفتار انسانی پیغمبر و اهمیت کرامت و احترام به نیازمندان است.