(۱۸) حکایت بهلول عطار
عطار نیشابوری / بخش سیزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی میرفت در بغداد بر رخش
تو گفتی بود در دعوی جهان بخش
پس و پیشش بسی سرهنگ میشد
بمردم بر ازو ره تنگ میشد
ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بود
که بردابرِدِ او از چارسو بود
مگر بهلول مشتی خاک برداشت
بشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
که چندین کبر از خاکی روا نیست
که گر فرعون شد خواجه خدا نیست
بدین ترتیب رَو تا اهلِ بازار
همه بنهاده دام از بهرِ مردار
چو مطلوب کسی مردار باشد
کجا با سرِّ قدسش کار باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، فردی در بغداد با شوق و تجمل بر روی اسب خود میراند که گویی جهان را به مسخره گرفته است. اطراف او نیز عدهای از نظامیان و سربازان حضور دارند و بر جمعیت فشار میآورند. با این حال، بهلول، شخصیت حکیم و مشهور این شعر، تصمیم میگیرد تا کمی خاک بردارد و به او نشان دهد که کبر و تکبر از خاک نشأت نمیگیرد و حتی اگر کسی مقام بالایی داشته باشد، باز هم از خاک است و ارزش درون انسان به اوست، نه به ظواهر. او با این عمل خود به بازار نیز اشاره میکند که مردم در پی خواستههای بیارزش و مادی هستند و نباید با ایمان و روحانیت خود درگیر مسایل دنیوی شوند.