نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۶) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم عطار

عطار نیشابوری / بخش سیزدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

حکیمی بود کامل مرزبان نام

که نوشروان بدو بودیش آرام

پسر بودش یکی چون آفتابی

بهر علمی دلش را فتح بابی

سفیهی کُشت ناگه آن پسر را

بخَست از درد جان آن پدر را

مگر آن مرزبان را گفت خاصی

که باید کرد آن سگ را قصاصی

جوابی داد او را مرزبان زود

که الحق نیست خون ریزی چنان سود

که من شرکت کنم با او دران کار

بریزم زندهٔ را خون چنان زار

بدو گفتند پس بستان دِیَت را

نخواهم گفت هرگز آن دیت را

نمی‌یارم پسر را با بها کرد

که خون خوردن بوَد از خون بها خورد

نه آن بَد فعل کاری بس نکو کرد

که می‌باید مرا هم کار او کرد

گر از خون پسر خوردن روا نیست

چرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست

ز خون خویش آنکس خورده باشد

که عمر خویش ضایع کرده باشد

ترا از عمر باقی یک دو هفته‌ست

دگر آن چیز کان به بود رفته‌ست

گرفتم توبه کردی یک دو هفته

چه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حکیمی به نام مرزبان بود که پسرش از نظر علمی بسیار درخشان و مانند خورشید بود. اما ناگهان پسرش به دست یک سفیه کشته شد و این امر باعث درد و رنج زیاد برای پدرش شد. هنگامیکه مشاوران به او گفتند باید انتقام پسرش را بگیرد، مرزبان به سرعت پاسخ داد که چنین انتقامی ارزش ندارد و نمی‌تواند در این کار شرکت کند. او همچنین تاکید کرد که گرفتن خون کسی به خاطر پسرش نادرست است و چنین اقدامی هیچ منفعتی ندارد. مرزبان به این نکته اشاره کرد که اگر خوردن خون دیگری نادرست است، پس چرا باید به خاطر خودش این کار را انجام دهد. او در نهایت از گذشته پسرش یاد کرد و گفت که باید به فکر آینده باشد و به جای انتقام، توبه کند.