نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۸) حکایت پیر عاشق با جوان گازر عطار

عطار نیشابوری / بخش چهاردهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

جوانی سرو بالا بود چون ماه

ز مهر او جهانی گشته گمراه

بخود از پیشه او راگازری بود

همیشه کارِاو خود دلبری بود

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار

میان گازری گشتی سیه دار

چو بهر کار میزر بر میان زد

میان آب آتش در جهان زد

اگر جامه زدی در آب بر سنگ

گرفتی عاشقان را جامه در جنگ

همه عشّاق را آهنگِ او بود

بیک ره دست زیر سنگِ او بود

یکی پیر اوفتادش عاشق زار

ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار

چنان درکارِ آن برنا زبون گشت

که عقل پیرِ او عین جنون گشت

ز عشق روی او پشتش دو تاشد

دلش گردابِ دریای بلا شد

بآخر خویشتن را وقفِ او کرد

همه کاری بجای او نکو کرد

اگر روزی ندیدی چهرهٔ او

ز سوز دل برفتی زهرهٔ او

بمزدوری شدی هر روز و آنگاه

فتوح خود بدو دادی شبانگاه

همی هرچیز کو را دست دادی

بدان سیمین بر سرمست دادی

مگر با پیر برنا گفت روزی

که چون هر ساعتت بیشست سوزی

نخواهد گشت کار تو چنین راست

زر بسیار خواهم کرد درخواست

ترا نیست از زر بسیار چاره

که سیر آمد دلم زین پاره پاره

زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست

ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست

مرا بفروش و زر بستان و برگیر

تو خوش باش و کم این بیخبر گیر

بسوی مصر بردش آن جوان زود

یکی نخّاس خانه در میان بود

مگر کرسی نهادن رسم آنجاست

که بنشیند فروشنده بر او راست

بر آن کرسی نشست آن تازه برنا

ستاد آنجایگه آن پیر برپا

چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش

که هرگز نکنم آن لذّت فراموش

که شخصی زان جوان پرسید آنگاه

که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟

جوابش داد آن برنا ز کرسی

که هست او بندهٔ من می چه پرسی

کدامین نعمتی دانی تو زان بیش

که خواند کردگارت بندهٔخویش

تو آن دم از خدا دل زنده گردی

که جاویدش بصد جان بنده گردی

مگردر مصر مردی بود مرده

پسر در روزِ مرگش عهد کرده

که یک بنده کند بر گورش آزاد

خرید آن پیر را حالی و زر داد

بگور آن پدر آزاد کردش

بسی زر دادش و دلشاد کردش

بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا

نگردد مالِ ما از تو کم اینجا

وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی

برَو کازاد خویش و پادشاهی

دوان شد پیر و سر سوی جوان داد

دگر ره دل بدست دلستان داد

نشد از پیشِ او غایب زمانی

که روشن دید از رویش جهانی

بصدق عشق نام او برآمد

همه کامی بکام او برآمد

اگر در عاشقی صادق نباشی

تو جز بر خویشتن عاشق نباشی

چنان باید کمال عشقِ جانان

که گر عمری روان گردد دُر افشان

ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز

چنان دانی که آن دم کرد آغاز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جوانی زیبا و دلربا است که عشق او، دل‌های بسیاری را به خود جلب کرده و باعث گمراهی عاشقان شده است. او نه فقط از زیبایی‌های ظاهری خود، بلکه از دل‌ربایی‌اش نیز بهره‌مند است. یک پیر عاشق، به شدت شیفته این جوان می‌شود و در اثر این عشق، عقل خود را از دست می‌دهد. او حاضر می‌شود همه‌ی دارایی‌اش را برای عشق آن جوان ببخشد و به سوز دل سعی می‌کند هر چه سریع‌تر به او برسد. در ادامه، داستان به مصر می‌رسد، جایی که جوان و پیر با هم به فروشنده‌ای به عنوان بنده و خدمتکارشان برخورد می‌کنند. جوان بر روی کرسی نشسته و عشق خود را به طرز معناداری توصیف می‌کند. پیر در نهایت یکی از بندگانش را آزاد می‌کند و به او می‌گوید که عشق واقعی تنها با صداقت و کمال در عاشقی به دست می‌آید. در نهایت، شعر به این نکته می‌رسد که عشق واقعی و صادقانه باید با صداقت و فداکاری همراه باشد و این عشق باید به تمام وجود انسان نفوذ کند.