نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد عطار

عطار نیشابوری / بخش هفدهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک

جوابش داد آن مرد گرامی

که این مردیست اندر ناتمامی

بدان درگه که روی آورده بودست

مگر دعویِ دانش کرده بودست

کنون چون گشت جهل خود عیانش

عَرَق می‌ریزد ازتشویر جانش

میان خجلت و تشویر ماندست

وزان تحصیل در تقصیر ماندست

بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد

ز دانش لاف آنجا کی توان زد

چو نه انجام پیداست و نه آغاز

نیابد کس سر و پای جهان باز

فلک گوئیست و گر عمری شتابی

چو گویش پای و سر هرگز نیابی

که داند تا درین وادیِ مُنکَر

چگونه می‌روم از پای تا سر

سراپای جهان صد باره گشتم

ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم

سراپای جهان درد و دریغست

که گر وقتیت هست آن نیز تیغست

مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت

ز بازیچه رها نکند بطاعت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شاعر به بررسی وضعیت انسانی و شناخت خود پرداخته است. او داستان فرد بینایی را روایت می‌کند که توانایی دیدن ارواح را دارد. وقتی او به قبری می‌رسد، احساس می‌کند که در آنجا حقیقتی پنهان است. بزرگ‌تر (خداوند) از او پرسش می‌کند چه می‌بیند و او به واقعیت تلخ بشر اشاره می‌کند که در پی دانش و آگاهی است ولی در نهایت تنها جهل و ناتمامی خود را در می‌یابد. او می‌گوید که انسان در کامل شدن و فهمیدن جهان ناتوان است و در این مسیر درد و سختی را تجربه می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زندگی و زمان، مانند ساعتی هستند که انسان را در بند خود نگاه می‌دارند و درک حقیقت جهانی برای او دشوار است.