نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار عطار

عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

فرس می‌راند نوشروان چو تیری

به ره در، چون کمانی دید پیری

درختی چند می‌بنشاند آن پیر

شهش گفتا چو کردی موی چون شیر

چو روزی چند را باقی نمانی

درخت اینجا چرا در می نشانی

بشاه آن پیر گفتا حجتت بس

چو کشتند از برای ما بسی کس

که تا امروز ازینجا بهره داریم

برای دیگران ما هم بکاریم

بوسع خود بباید رفت گامی

که در هر گام می‌باید نظامی

خوش آمد شاه را گفتار آن پیر

کفی پر کرد زر گفتا که این گیر

بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز

درخت من ببار آمد هم امروز

چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد

ازین کِشتم تو دانی بد نیفتاد

نداد این کِشت ده سال انتظارم

که هم امروز زر آورد بارم

چو شه را خوشتر آمد این جوابش

زمین وده بدو بخشید و آبش

ترا امروز باید کرد کاری

که بی‌کارت نخواهد بود باری

قدم در راه دین باید نهادن

رعونت بر زمین باید نهادن

اگر مردی محاسن همچو مردان

طهارت جای را جاروب گردان

نداری شرم با این زورِ بازو

نهادن سنگِ خود را در ترازو

تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را

گر از سگ بیش دانی خویشتن را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، فردی پیر درختانی می‌کارد و شاه نوشروان به او می‌گوید که با این سن چرا درخت می‌کاری وقتی که عمر تو به پایان است. پیر پاسخ می‌دهد که درختان را برای نسل‌های بعدی می‌کارد تا آن‌ها هم از برکت آن‌ها بهره‌مند شوند. پیر تأکید می‌کند که حتی اگر خودش دیگر عمر طولانی نداشته باشد، این کار نیکو برای دیگران ارزشمند است. شاه از این سخن خوشش می‌آید و به او زمین و آب می‌دهد. در ادامه، پیر به شاه نصیحت می‌کند که در امور دین قدم بردارد و از ریا و تکبر دوری کند و خاطرنشان می‌سازد که انسان باید در کارهای نیک و دیانت همواره در کنش باشد. در نهایت، او به صفات نیک و ادب تاکید می‌کند و از شاه می‌خواهد که در انجام کارهایش از دیگران یاد بگیرد.