(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ عطار
عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
یکی از خواجهٔ جُندی بپرسید
که تو به یا سگی وز کس نترسید
مریدانش دویدند آشکاره
که تا آنجا کنندش پاره پاره
بیک ره منع کرد آن جمله را پیر
بدو گفتا نَیَم آگه ز تقدیر
نشد معلومم ای جان پدر حال
جوابت چون توان آورد در قال
گر از اوباش راه ایمان برم من
توانم گفت کز سگ بهترم من
وگر ایمان نخواهم بُرد از اوباش
چو موئی بود می از سگ من ای کاش
چو پرده بر نیفتادست از پیش
منه بر سگ بموئی منّت از خویش
که گر سگ را میان خاک راهست
ولیکن با تو از یک جایگاهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره گفتوگویی میان یک خواجه و مریدانش است که از او میپرسند چرا از سگی نمیترسد. مریدان، خواجه را تهدید میکنند و میخواهند او را آسیب برسانند. خواجه اما با آرامش پاسخ میدهد و به آنها یادآوری میکند که تقدیر چنین است و او از سگی که در افکار و عمل خوبتر است نمیترسد. او میگوید که حتی اگر از اوباش ایمان نداشته باشد، تنها میخواهد به حقیقت پایبند باشد و برتری انسان به ایمان و رفتار اوست نه به صورت هزاران مویی که همچون سگ باشد. در نهایت، خواجه بر این نکته تأکید میکند که حتی اگر موقعیتها متفاوت باشد، باید به درست بودن رفتار و ایمان خود پایبند بمانیم.