نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۷) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار عطار

عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مگر معشوق طوسی گرمگاهی

چو بی‌خویشی برون می‌شد براهی

یکی سگ پیش او آمد دران راه

ز بی‌خویشی بزد سنگیش ناگاه

سواری سبزجامه دید از دور

درآمد از پسش روئی همه نور

بزد یک تازیانه سخت بروی

بدو گفتا که هان ای بیخبر هی

نمی‌دانی که بر که می‌زنی سنگ

که با او نیستی در اصل همرنگ

نه از یک قالبی با او بهم تو

چرا از خویش می‌داریش کم تو

چو سگ از قالب قدرة جدا نیست

فزونی کردنت بر سگ روا نیست

سگان در پرده پنهانند ای دوست

ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست

که سگ گرچه بصورت ناپسندست

ولیکن در صفت جانش بلندست

بسی اسرار با سگ در میانست

ولیکن ظاهر او سدِّ آنست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مقایسه‌ای بین معشوق و سگ پرداخته است. در آغاز، معشوقی به نام طوسی در حال عبور است و ناگهان سگی به او نزدیک می‌شود و به دلیل نا آگاهی از وضعیت خود، سنگی به او می‌زند. سپس سوار سبزجامه‌ای از دور می‌رسد و به سگ می‌گوید که او نمی‌داند که به چه کسی حمله می‌کند؛ چون او و معشوق در اصل با هم هم‌رنگ و هم‌قالب نیستند. شاعر تأکید می‌کند که سگ بر اساس طبیعت خود نمی‌تواند فرای او فزونی یابد، و می‌گوید که اگرچه ظاهر سگ ناپسند است، اما در حقیقت صفات والایی دارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که بسیاری از اسرار در درون سگ نهفته است که ظاهر آن نمی‌تواند آن را پنهان کند.