(۹) حکایت شعیب علیه السلام عطار
عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
ازان پس چشم پوشیده همی زیست
خدا بیناش کرد از بعدِ آن باز
که شد ده سالِ دیگر خون فشان باز
دگر ره تیره شد دو چشمِ گریانش
دگر ره چشم روزی کرد یزدانش
دگر ره سالِ دیگر زار بگریست
دگر ره نیز نتوانست نگریست
چو نابینا شد و گریان بیفتاد
خداوند جهان وَحیَش فرستاد
که گر از بیمِ دوزخ خون فشانی
ترا آزاد کردم جاودانی
وگر بهر بهشتی زار گریان
ترا بخشم بهشت و حور و رضوان
شعیب آنگه زبان بگشاد حالی
که ای حکم تو حکم لایزالی
من از شوق تو میگریم چنین زار
که من بس فارغم ازنور و از نار
نه یکدم از بهشتم یاد آید
نه از دوزخ مرا فریاد آید
مرا قرب تو باید جاودانی
بگفتم دردِ خود دیگر تو دانی
خطاب آمد ز اوج آشنائی
که چون گریان برای شوق مائی
کنون خوش میگری و میگری زار
که کارت سخت دشوارست دشوار
پس آنگه گفت ای دانندهٔ راز
مده بینائی من بعد ازین باز
که تا وقتی که آن دیدار نبوَد
مرا با دیدنی خود کار نبوَد
عزیزا چون نه این دیدار داری
بسی بگری که عمری کار داری
که چندانی که در دل رشک بیشست
بچشم عاشقان در اشک بیشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعیب به مدت ده سال به خاطر عشق به خدا گریه میکند و در این مدت نابینا میشود. پس از آن که دوباره بیناییاش را به دست میآورد، دوباره دچار حالتی از اشک و گریه میشود. او به درگاه خدا میگوید که هیچیک از بهشت و دوزخ برایش مهم نیست و تنها نزدیک شدن به خدا را میخواهد. خداوند به او میگوید که اگر از ترس دوزخ یا شوق بهشت میگرید، او را آزاد کرده و به او پاداش میدهد. شعیب سپس بیان میکند که تنها به شوق خدا میگرید و بیناییاش را نمیخواهد تا زمانی که به دیدار خدا نائل نشود. در نهایت، خداوند به او میگوید که چون دیدار را ندارد، بهتر است همچنان گریه کند و برای او دعا کند، زیرا اشک عاشقان نشانهی دروننگری و عشق عمیق آنهاست.