(۱۱) حکایت سلطان محمود و ایاز عطار
عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مگر سلطان دین محمود پیروز
ایاز خویش را پرسید یک روز
که از چه رشک آید در جهانت
جوابی راست خواهم زین میانت
چنین گفت او که در رشکم همه جای
ازان سنگی که مالی در کف پای
دلم از رشکِ سنگت میبنالد
که او رخ در کف پای تو مالد
اگر هرگز دهد این دولتم دست
نهم سر در کف پای تو پیوست
چو رویم در کف پای تو باشد
همیشه روی من جای تو باشد
اگر روی ایاز آید ترا جای
نهد بر آسمان هفتمین پای
چو نه سر میخرد یار و نه دستار
بطرّاری و دستانش بدست آر
ندیدی آنکه رُستم از گزستان
چه با اسفندیاری کرد دستان؟
به باطن هرچه بتوان کرد میکن
بظاهر ترک خواب و خورد میکن
بدستان و بحیلت پیش میرو
بصدق معرفت بیخویش میرو
مگر راهی بدستان بازیابی
دمی با همدمی دمساز یابی
اگر با همدمت یک دم بهم تو
نشانی خویش را، رَستی ز غم تو
تو بنگر کو کجا و تو کجائی
عجب نبوَد اگر باشد جدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، سلطان محمود از ایاز میپرسد که چرا نسبت به دیگران حس حسادت دارد. ایاز جواب میدهد که حسادت او به خاطر سنگی است که در کف پای سلطان است و دلش به خاطر این مقام برمینالد. او بیان میکند که اگر روزی بختش او را یاری کند، سرش را در زیر پای سلطان میگذارد. ایاز معتقد است که در دنیا، اگر کسی با یار خود یک لحظه همدل شود، میتواند از غم خود رهایی یابد. او از رستم و اسفندیار مثال میآورد تا نشان دهد هر چقدر تلاش کنند و به ظاهر خواب و خوراک را ترک کنند، در باطن باید بر اساس صداقت و معرفت پیش بروند و با دوستان خود همدمی پیدا کنند. در نهایت، تأکید میشود که جدایی و دوری طبیعی است و باید از آن ترسی نداشت.