نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست عطار

عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی پرسید ازان دیوانه مردی

که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟

چنین گفت او که دردآنست پیوست

که چون باید بُریده دست را دست

و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز

چگونه آب باید از همه چیز

کسی را هم چنان باید خدا را

ترا گر نیست این این هست ما را

همی درد آن بوَد ای زندگانی

که چیزی بایدت کانرا ندانی

ندانی آن و آن خواهی همیشه

ندانم کین چه کارست و چه پیشه

جز او هرچت بود باشد همه پیچ

که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، یک پرسشگر از یک مرد دیوانه می‌پرسد که درد او چیست. مرد دیوانه در پاسخ می‌گوید که درد واقعی این است که انسان باید چیزی را که ندارد، بخواهد. او مثالی می‌آورد از کسی که باید دستش را ببرد یا کسی که تشنه است و نمی‌تواند آب بنوشد. در واقع، درد زندگی از ندانستن و خواستن چیزهایی است که ممکن است همیشه در دسترس نباشند. این ندانستن و خواستن، انسان را در مضیغه قرار می‌دهد و او را مجبور به جستجوی چیزهایی می‌کند که ممکن است هیچ‌گاه به دست نیاورد.